بی آنکه بدانی دوستت میدارمبی آنکه بفهمیو بی آنکه چشمهایت را به نگاهم گره بزنیمی دانی؟می دانی؟می دانی اینکه من دوستت میدارممی تواند اصلا به تو مربوط نباشد؟!در روشنایی
درون
مجایی که فقط خودم می بین
و اما بعد:دیروز را مرور کردمامروز راو فردا در ذهنم هنوز خالی است،امید و آرزو پشت دیوار های ذهنم نشسته اندانتظار
چیز بی خودی استبی خودبهار همیشه می آید &n
قصد دارم که کمی با تو مدارا کنم و بعد
...پیش مردم همه ی عشق تو حاشا کنم و بعد...آنقدر دست به دامان من و دل بشوی که...وسط شهر دلم را ول و رسوا کنم و بعد...به خیال من و دل باز بیایی دم کافه و کلافه...کاف